پدر بودن
دخترم شش سالشه
میگه عاشق قیافه بابام
میگه همش دلم براش تنگ میشه
(حالا هرچند بابا هم قیافه اش همچین مالی نیست :))
انگار سیل با خودش آورده )
ولی من توو دلم قند آب میشه که انقد دوستم داره
از جنگ به اینور همه زندگیم شده کار و کار
فقط دارم تلاش میکنم اگه فردا روز ،همه چی رفت توو کما
محتاج نامرد نشم
سر ظهر که ناهار رفته بودم خونه
همش عین چسب دوقلو چسبیده بود بهم میگفت نباید بری من خیلی دلم برات تنگ میشه
اسب ش شدم
بغلش کردم
لپاشو بوس کردم
ولی باز نمیذاشت بیام کارگاه
الان که اومدم کارگاه دست دلم به کار نمیره
فکر و دلم مونده پیشش
الان پا میشم میرم خونه،
کاش
کااش زندگی توو این خراب شده
عین اونور جوب
تفریح و آرامش و شادی پر رنگ تر از پول داشتن و استرس و ناراحتی بود
توو بدجایی برا زنده موندن تلاش میکنیم
+من موهام سفید شد!!! پس کی میگذره این میگذره ها
+پاشم برم
حال دلتون خوش
