تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

بذا بگم که ریا بشه :))

من برا اینکه بخشنده بودن از وجودم ته نکشه

همیشه اگه برا خودم خوراکی یا چیزی بخرم که کارگاه بخورم

ی چندتا بیشتر میخرم به نیت اینکه مورد پیش بیاد و یکی رو خوشحال کنم

 

من ملاکم آدم نیازمند و فقیر نیست

 

دیروز تقریبا غروب بود  همسایه کارگاه نای راه رفتن نداشت 

حجم داراییش انقدی هست که خودشم نمیدونه :))

ولی خوشحال شد ی کلوچه نارگیلی بهش دادم

 

چند روز پیش حسابدارشون دم ورودی پارک کرده بود

ب اونم ی خوراکی دادم

به کارگر 

،راننده وانت که سر ظهر اومده بود و میگفت هنوز ناهار نخوردم

و خیلی های دیگه :)))

نفر بعدی مد نظرم پستچی هست که برام بسته میاره خیلی آدم شریفی هست :))

خواستم بگم بدونید داداشتون چقدر قلبش گنده ست 😅😂

 

ولی ی وقتا واقعا حس میکنم آدم حسابی ام

دیروز مطب دکتر بودم

خانومه با شوهر و بچه اش اومده بود

از منشی پرسید سرویس بهداشتی کدومه

من نزدیک درش بودم

به بهانه تلفن فوری پاشدم رفتم سالن که معذب نباشن

 

یا از ی فروشگاه خرید میکنم که دائم جلوش ترافیک درست میشه

ماشینمو با صد متر فاصله جای خلوت تر پارک کردم چند قدمی راه میرم به نوبه خودم تلاش میکنم الکی ترافیک درست نشه

نذر کردم ی تی🧹 بذارم صندوق ماشین هرجا خورده شیشه رو جاده دیدم بایستم تمیز کنم

یا 

یا

عه چقدر دارم زور میزنم ببینم کارای خوبی که کردم چی بوده :)))

خلاصه وسعمون همینقدر بود

دوس دارم شمام زیر این پست از این دست کشورگشایی هاتون بگید،بذا ریا بشه 

گناهش کردن من

 

+البته من مجموعه که نه کلکسیونی از اخلاق های گند و بیشعور و کصافط هم دارم،از وجودشون کاملا آگاهم و هیچ تلاشی نمیکنم که آدم بشم،از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم

از ساعت ششه

چند فرسخ اونور تر

صدای زجه و ناله و چنگ و خون آبه

از ی مرکز آموزشی میاد

ی جوری ترکی نوحه میخونه

ی جورری داد میزنه

که اشکاش از سوراخ چشاش برمیگرده توو حلقش

 بغض گلوش،شده  قد قابلمه کوبیده سر ظهر هیئت

بس کنید این کارناوال بازیتونو

خدا از قلبتون خبر داره

بقرآن قسم

خود صاحب عزا اگه زنده بود

ننه تونو به عزا مینشوند

روز تعطیل

صبح خروسخون

چته؟

گلوم خشکه خشکه

کله سحر اون اشکارو چجوری در میکنی#@&»«

خدا بزنه توو مهره C7 گردنت

نذاشتی دو دقیقه بخوابم

بعد که پاشدم خوابم رفت

خفه خون گرفتی

آااای من باید دو دستی موهامو بکشم

سپردمت به خدا

خیر نبینی

میدونی ی دستگاه کارکرده خریدم، گفتم اشکال نداره کوچولو کوچولو پول خرجش میکنم تا بشه اونی که دلم همیشه میخواست

الان شده چند سال

عین بختک افتاده رو زندگی من

دست میذارم رو ی جاش ، چهار جا دیگه اش از کار میوفته

خسته ام کرده،تازه خورده به تورم و تحریم و گرونی هزار جور بدبختی دیگه

میخوام بگم

اگه وسیله ای میخوایید بخرید از همون اول سالمشو بخرید

اینم از ذهنم گذر کرد بذا بگم

تعجبم اینجاست ی جُکی بود تو این مایه ها

که  میگفت این دوره زمونه زن گرفتن سخت شده(اگه ملاک زیبای باشه فقط)

میرم یکی ،مدل پایین میگیرم سرو صورت و مو و دماغ و دندون رو میکوبم از نو پنت هاوس میسازم

که بشه اون سفید برفی چه میدونم شاهزاده ای که توو اتاق بالاییِ قلعه زندونی بوده 

اونکه شب و روز منتظر شوالیه سوار بر اسب بالدار بوده

نه داداش ولمون کن

به والله

 پیاده پاشی بری اوکراینی ،روسیه ای ،مغلوستانی، جایی!! یکی رو بیاری مسلمانش کنی ارزونتر در میاد

از ما گفتن :)))

 

طرف ی استوری از دکتر سمیعی گذاشته

که در مورد وجدان صحبت میکنه

همین آدم

بیست روز پیش به من زنگ زد

گفت دارم با کارفرما میام کارگاهت

هر چیزی پسند کرد ی تومن بیشتر بگو 

سهم من هست :)))

بهش گفتم ،این پول حلال نیست

من نون حروم قاطی سفره ام نمیکنم

گفت آقا چیکار داری

فک کن فروختی به من منم فروختم به طرف

گفتم نه داداش

نهایتا

سفارشت زیاد باشه تا ده درصد فاکتور رو از حق خودم بهت میدم

خدافظی کرد

و گفت میام

و الانم میاد :)))

بعد برا من استوری وجدان گذاشته

داداش دلم میخواد بشینم پای منبرت ،بهم بگی وجدانت دقیقا میشه کجات

تقصیر توو نیستا

بذا دهنم باز نشه

ی دست(واحد شمارش) عینک آفتابی که نه !!! عینک جوشکاری 

زده!!

توو وسط جاده

توو ماشینش صندلی رو انقد عقب داده و دراز کشیده که انگار داره آفتاب میگیره

رو پشت ماشین هم نوشته «قصه اش درازه»

بعد بوق بوق ، چراغ چراغ ؛که عجله دارم ملت برید کنار :

حاجی به سیاهی عینکات قسم

اگه سر ظهر،گشنه نبودم

 همینجا تو وسط بلوار رو چمناش دراز میکشیدم ،عین خودت

که از درازیش بگی :/

+همین لگنت ام بابات برات خریده،جیب بابات عین بند ناف وصله بهت

از کدوم قصه میخوای بگی

از کدوم سختی

آخه فیلم سینمایی!!

+من دیگه فحش نمیدم,اصن من بعد نوشته هامُ میدم هوش مصنویی

که واو به وار اتو کشیده و تر تمیز بشه

چیه انقد راحت نوشتن!؟


 

کارفرما با مربیش که استاد و دکترای چه میدونم دفاع شخصی هست استوری گذاشته

که بگه،دیگه ؛ داآشتون خطریه

پول که نمیدم هیچ!!!زیاد پیگیر بشید میدم شاختونو از ختنه گاهش بشکنند :))

 رفتم پبچ دوستش دیدم بنده خدا عین شامپانزه

خشتک و جامه ش رو از تن دریده :))

بگه:حالیتونه  من چقد اهلی نیستم!!!

زیر ی درخت سر سبز و تنومند همون که میمونا علاقه دارن بهش آویزون بشن  با دشمن فرضی پیکار میکنه

گاهی مشت زیر چانه

گاهی لگد مابین دوتا لنگا

گاهی با زانو توو شکم

بعد عده ای به به استاد و فلان و بهمان :|

میدونی به این فکر میکنم

چرا من هیچ وقت به این گزینه فکر نمیکنم

باور کن اگه آدم باشی 

خود به خود دور میمونی از هرجور دعوا و بزن بزن

بعد میگم تو که میری یاد میگیری ،مسیرت رو خودت جهت میدی که ی روز ،جاش بیوفته فیلم؛ هندی بشه

 تو بشی نقش اولش،

صدای دوش دوش زدن مشتات و پرت شدن آدما رو ببینی

 کیف کنی

بخدا یادگرفتن همچین مهارتی از سر بیکاریه

برید ی مهارتی رو یاد بگیرید که شر با خودش نیاره ،چیه این چیزا والا بخدا

به فرضِ مثال:

 زدی طرفو پاره پوره کردی،

بخدا تهش دیابت میگیری از شکرخوری بعدش

چطونه؟!آدم باشید،سخته نه!!؟!


 

این روزا هرچی میخریم روش نوشته طعم دهنده مشابه فلان

حالا این فلان میتونه

دارچین باشه،میتونه لیموناد ،میتونه عسل،گلابی،یا هرچی باشه

چقدر زندگیامون فیک و غیرواقعی شده!!!

ی نگاه به وقتای دلخوش بودنمون بنداز!!!

 میفهمی

اون شادی و لبخندی که از دیدن فیلم و کلیپ یوتوب و اینستاگرام میگیریم

ی چیزی شبیه همون طعم دهنده هایی هست که گفتم !!!

حتی همه اون کلیپها هم دروغ و ساختیگه دارن مشابه واقعیت رو میسازن

چقدر این خراب شده،هواش بوی مردن گرفته

چقدر مردم رنگ پس دادن

چقدر بی حوصله ان

اصن چقدر از دیدن هم خوشحال نمیشن!!!

چقدر هممون درجا و بی فایده ایم

چقدر این روزها و این حال و هوا کشدار شده

چقدر همه چی رو هواست

چقدر بد جایی گیر کردیم

اصن چقدر با احتیاط زنده ایم

فقط ی دونه خدا توو قلبمون هست،که دلمون قرصه

وگرنه اینجا هیچیش ،اون جور که باید دلخوشی ایجاد نمیکنه

برگامون گَد شد

اومدم ی چی بنویسم ،برم باز

دل و دماغ گلایه کردن هم ندارم

۱۵ ۱۶ سال پیش اولین شغلی که تست کردم کار توو نمایندگی ایرانسل بود

اون موقع کارت شارژ میفروختند 

اون نمایندگی کارت تلفن تماس با خارج هم می فروخت

صاحب مغازه به من گفت این کارتها کار نمیکنه به هرکی فروختی بگو اکه نگرفت به شماره پشتیبانی رو کارت زنگ بزنه

ی روز که موهامو درست حسابی ژل زده بودم و با عطر دوش گرفته بودم(جوانی بود دیگه)

رفتم نمایندگی

ی پیرمردی اومد

خیلی ناراحت گفت این کارت رو از تو خریدم

بچه ام خارجه چند بار امتحان کردم کار نمیکنه

منو با این سنم از خونه کشوندی تا اینجا

اگه پشت میز نشستی نمیتونی مشکل منو حل کنی

پشت اون میز نشین بذا یکی بیاد که درد منو درمون کنه

القصه

از فرداش دیگه نرفتم!!! همین قد راحت و حتی سخت

کاش اون پیرمرد به اینا هم میگفت

بلکه اثر داشت

+البته گفتن همانا و چوب توو آستین کردن همانا :)))



 

شاید باور کردنی نباشه

نمیدونم چرا  مدام حس میکنم توو این خراب شده مثل  پشه ها باهامون رفتار میشه

اینا هر موقع لازم بدونند امشی میزنند مردم رو مریض میکنند که به اموراتشون برسند

خیلی خیلی تابلوئه سرماخوردگی توو این گرمای تابستون

دو روز بود واقعا حالم مساعد نبود ناجور داغون بودم،و حتی داغون هستم

سرفه عین سرفه های چله زمستون

اینه استفاده از علم و بیولوژیک برا کنترل بشر،بله!!!

جون ندارم به امورات  روزمره ام برسم چیزی نیست پیکش از دوشنبه تموم میشه آاره

ی سفارشی واسم اومده کارفرماش جزء ثروتمندترین آدم های این شهر هست و حتی کمی اونور تر

اینجور سفارشها ،اینجور کارفرماها عین سفر کربلاست طلبیدن میخواد،اصن قسمت هر کسی هم نمیشه که :))

خلاصه دااآشتون همچین آدم مهمی شده،بله!!

نننف آاح بوو بکشید فکر کنم بوی ادکلن‌شون تا اونجا اومده باشه :)))

+ولی از شوخی گذشته آیا میدانید پول گرفتن از آدمهای پولدار جزء سخت ترین کارای دنیاست

+ ی روزی  چند سال پیش ی پروژه ای از همین آدم اومد پیشم

+ رقمش انقد بالا بود که برا منی که تازه ازدواج کرده بودم

 عین معجزه

عین خواب و رویا بود

باور کنید اون روزها،از شدت شوقش شب خوابم نمی برد

خود کارفرما مستقیم اومده بود و تقریبا همه چی اوکی بود

ولی ی روز بخاطر باند بازی اون نفرات و توقع گرفتن درصد

خیلی ریلکس حذف شدم

حتی نگفتن دستت درد نکنه انقد وقت گذاشتی

بگذریم

البته خدا توو ی پروژه دیگه عوضش برام جبران کرد

من کافر به وجود خدا بودم میگفتم فلانی اوکی بده بقیه اش حله

بعدش فهمیدم چقدر کودن و نفهم بودم

اصن واسه همون بود درجا میزدم

روزی رو از خدا باید خواست

تازه با اینا به معمولی ترین حالت ممکن برخورد کردم

گفتند میدونی مالک پروژه کیه

و من همچنان معمولی تر شدم

احساس میکنم خیلی وقته داشتن پول حتی نوع زیادش

برام ملاک سنجیدن آدمها نیست

این هفته دو نفر با اینکه بخاطر مشغله ردشون کردم  بهم گفتن خیلی برخورد و اخلاقت خوبه با مشتری :)))

خلاصه اش کنم

بیایین نزدیک‌ی سفره ای باز شده یه لقمه دور هم میزنیم

اصن هرچی گرفتم شصت چهل تقسیم کنیم قبوله؟!

نویسندگان people
درباره وبلاگ info

اینجا ،ی جایی پَسِ همه مثبت اندیشی‌هام هستش،ی جای تاریک؛خیلی تاریک!!!

 

امکانات code
کمی گیتار بزن...