گاهی دلم میخواد
عین کابویی های غرب وحشی میشدم
اون لحظه که توو خیابون دارم عین آدم راهمو میرم
اون موتوری میاد یهو میپیچه جلوم بعد گاز میده
اون لحظه،هفت تیرم رو در میاوردم
با ی حرکت به عالم بشریت خدمت میکردم
ی ساعت پیش
سومین موتوریِ پدر مادر نا معلوم ،از همین کار رو کرد
دیگه عصبی شدم
ی جوری گاز دادم رفتم پشت سرش دستممو گذاشتم رو بوق
که عزاییل بهش گفت شل کن رفیق،وقت رفته
قبول دارم کارم درست نبود
و الانم واقعا غمگینم ،که باعث شدم طرف رسما بر-ی-نه به خودش
ولی یادش میمونه دیگه ،عین آدم راهشو بره
دیگه از راست نیاد جلو ماشین کسی
ـ من آدم بیشعوری نیستم
فقط دلم به هیچ آدمی رو این دنیا خوش نیست
من توو این دنیا عمیقا حس غربیه بودن دارم
همین که اینجور رفتارا رو میبینم واقعا حالم دکرگون میشه
کاش با این حال روحیم اون دنیا ی جا خوش آب و هوا بهم پناهندگی میدادن
من از ضعف درک شدن مفرط بین آدمها،رنج میبرم
حالم وخیمه!!!