واقعا نمیدونم
(قبلنا که مینوشتم بعد تموم شدن سه تا نقطه میزدم الان شروعم با سه تا نقطه ست)
...روزها دارن میگذرن
ی وقتا یادم نمیاد حتی چند شنبه ست
از گوشی چک میکنم.
انگار خودمو جا گذاشتم
یا شاید واقعا زندگی رو سر؛ته کردیم ،داریم تخت گاز میریم عقب
نمیدونم!!!
حالم کنار آدمها خوش نیست
دلم تنهایی میخواد
ی جای دور
ی جا که هیشکی نباشه
ی جا که انقد قدم بزنم که خسته بشم از راه رفتن
ی جا که سکوت مطلق باشه
خسته م از این همه هیاهو
من دلم پیش کسی آروم نیست
میدونی فکر مبکنم
دارم کنده میشم از همه چیز
اونروز فکر میکردم چجوریه
که توو این اوضاع ی سریا هیچی این دنیا براشون مهم نیست
فهمیدم اینایی که به این مرحله رسیدن
ی جورایی
راضی به مُردنشون شدن
نمیدونم.
