میدونی انگار ،برا من سال تحویل نشد

هنوزم توو حلقه ی تاریک و تکرار شونده ی کابوس بی انتها موندم

من همون غریبه ی اونروزی بودم

که امروز

 روحم بین آدمها سرگردان شده

روحاً ،روانم میخواد (ی چیزی توو سبک قلباً،دلم میخواد )

رها بشم از همه چی

اینجوری پیش بره باید برا بقا سوییچ کنم رو معنویات

باید کنده بشم از هرچیزی که منو میخ زده به حیات رو این کُره خاکی

نمیدونم چرا از آدمها حس خوب نمیگیرم

بسه این همه سوا کردن!!!

آدمها همینجوری درهَم

 عین همه چیزای دور برم،به مرور بی کیفیت شدن

+ نکنه مُردم،این همه کور ذوقی ،عادی نیست!!!