جایی بین خیال تا واقعیت
بعد خوندن مطالب عاشقانه ی وبلاگی
یاد روزهایی از زندگیم افتادم که از شدت عشق ،عین بَگوریِ بَرره،فرت و فرت شعر از خودم در میکردم :))
حتی انقد عاشق بودم پیش خودم که از ی موجود خیالی شکست عشقی خورده بودم :)))
باید بگم
ماها توو تصوراتمون،خیالات فوقالعاده عاشقانه ای داریم که شیرینیش خطر مرض قند داره حتی
من منکر این اوصاف و اوضاع و احوال نیستم اتفاقا شاید ی جاهایی حسودیم بشه
ولی واقعیت اینه
این دنیا ،این محیط با آدمهاش،حتی شرایط این چاردیواری
اجازه محقق شدن و بُروز دادن حس درونیمون رو ،هیچ وقت نمیده
ی بخش اعظم رفتارمون کنار آدمها به تحمل و کوتاه اومدن و بیخیال شدن میگذره
ماها برا دوست داشتن و دوست داشته شدن هیچ آموزشی ندیدم
واقعا بلد نیستیم
ی وقتا کارامون،حسمون،بسته به ذات طرف مقابل ،به مدلهای مختلف تعبیر میشه
خب واسه همونه،هممون توو جمع ترین حالت ممکن هم ،تنهاییم
محتاطانه رفتار میکنیم
از خود واقعیمون دوریم
ذوقمون کوره
از زنده بودن و زندگی لذت نمیبریم!!
دروغ چرا!؟ واقعا زندگی شبیه همون هندونه بود که از قدیم الایام،حرف بخت و اقبال باهاش بود
هندونه بالا شهر، پابین شهر نداره
آاره ،شانسکیه!!!
ولی میخوام بگم: یار خوب تمام ماجراست
