امروز از کنار اون ابزار فروشی رد شدم دیدم رخت عزا بر سردر مغازه ش کرده

پارسال رفتم ازش خرید کردم

اومدم کارگاه ،اسمس رو چک کردم

حس کردم کم کارت کشیده

آخر وقت رفتم،در حالی که همیشه ی  خدا ،طرف دهنش آویزونه

بهش گفتم

صب فلان و چسب و بهمان چیز رو ازتون خریدم

خودم حساب کردم چسب ها انقد بود قبلا، گفتم اشتباه پیش اومده اومدم حساب کنم 

گفت آره،راست میگی چسبم قیمتش گرون شده :)))

نه تنها ،تشکر نکرد،به نرخ گرون تر از بقیه اون پولی که میشد نیارم ندم رو حساب کرد

الان واسه من سیس عزادار بودن و پاکدامنی ورداشته 👴🦮

+بس کنید این کارناوال بازیاتونو،کاهنان معبد آمون. :|

+ حس میکنم وبلاگ نویسی حس بیکار بودن رو بهم القا میکنه،ی جورایی دلخوشی ایجاد نمیشه عین ی آدمیم که روحم خسته ست

+ ی مدت عمدا نیستم!!