قدیم تر ها

از فکر و خیال زیادی،بی خوابی میزد به سرم

ی وقتا بخاطر تصمیمات بزرگی بود

که توو زندگیم میگرفتم

چه میدونم

روزا راه میرفتم و راه میرفتم ...

تا ی قلوه  سنگی جلو پام سبز میشد ی لگد میزدم

میگفتم وقتشه باید انجامش بدم

میزدم توو دل ترس و تاریکی ها

ی وقتا میشد

 ی وقتا نه!!!

سر همین شدن ؛ نشدن‌های زندگی 

خیلی زود رو موهام گرد پیری نشست

 

ولی الآن بی خوابیم دست خودم نیست

سر و صداها....مگه میذاره

حال و روزم ی جوریه

دیگه لگد زدن به هیچ قلوه سنگی،اراده حرکت تازه رو درونم زنده نمیکنه، شاید یا حتی، حکم لگد به بخت و اقبال هم داره 

آاره این بی ذوق شدن ها، از عوارض پیر شدن توو جوونیه

بیست و چند روزه

توو ضررم

کسب و کار

زندگی

آرامش

خواب

عمر

روان

 

زندگیم شده ،زندگی نقی معمولی که رفته بود ترکیه داوری،باد زد بالونشونو انداخت ی خراب شده دیگه

الان،اون حالیم!!!

دلم میخواست این حال و روز  فیلم بود میزدم ی جا دیگه

ولی لامصب فقط این ی کانال رو داره :|