تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5

قدیم تر ها

از فکر و خیال زیادی،بی خوابی میزد به سرم

ی وقتا بخاطر تصمیمات بزرگی بود

که توو زندگیم میگرفتم

چه میدونم

روزا راه میرفتم و راه میرفتم ...

تا ی قلوه  سنگی جلو پام سبز میشد ی لگد میزدم

میگفتم وقتشه باید انجامش بدم

میزدم توو دل ترس و تاریکی ها

ی وقتا میشد

 ی وقتا نه!!!

سر همین شدن ؛ نشدن‌های زندگی 

خیلی زود رو موهام گرد پیری نشست

 

ولی الآن بی خوابیم دست خودم نیست

سر و صداها....مگه میذاره

حال و روزم ی جوریه

دیگه لگد زدن به هیچ قلوه سنگی،اراده حرکت تازه رو درونم زنده نمیکنه، شاید یا حتی، حکم لگد به بخت و اقبال هم داره 

آاره این بی ذوق شدن ها، از عوارض پیر شدن توو جوونیه

بیست و چند روزه

توو ضررم

کسب و کار

زندگی

آرامش

خواب

عمر

روان

 

زندگیم شده ،زندگی نقی معمولی که رفته بود ترکیه داوری،باد زد بالونشونو انداخت ی خراب شده دیگه

الان،اون حالیم!!!

دلم میخواست این حال و روز  فیلم بود میزدم ی جا دیگه

ولی لامصب فقط این ی کانال رو داره :|

بعد خوندن مطالب عاشقانه ی وبلاگی

یاد روزهایی از زندگیم افتادم که از شدت عشق ،عین بَگوریِ بَرره،فرت و فرت شعر از خودم در میکردم :))

حتی انقد عاشق بودم پیش خودم که  از ی موجود خیالی شکست عشقی خورده بودم :)))

باید بگم

ماها توو تصوراتمون،خیالات  فوق‌العاده عاشقانه ای داریم که شیرینیش خطر مرض قند داره حتی

من منکر این اوصاف و اوضاع و احوال نیستم اتفاقا شاید ی جاهایی حسودیم بشه

ولی واقعیت اینه

این دنیا ،این محیط با آدمهاش،حتی شرایط این چاردیواری

اجازه محقق شدن و بُروز دادن حس درونیمون رو ،هیچ وقت نمیده

ی بخش اعظم رفتارمون کنار آدمها به تحمل و کوتاه اومدن و بیخیال شدن میگذره

ماها برا دوست داشتن و دوست داشته شدن هیچ آموزشی ندیدم

واقعا بلد نیستیم

ی وقتا کارامون،حسمون،بسته به ذات طرف مقابل ،به مدلهای مختلف تعبیر میشه

خب واسه همونه،هممون توو جمع ترین حالت ممکن هم ،تنهاییم

محتاطانه رفتار میکنیم

از خود واقعیمون دوریم

ذوقمون کوره

از زنده بودن و زندگی لذت نمیبریم!!
 

دروغ چرا!؟ واقعا زندگی شبیه همون هندونه بود که از قدیم الایام،حرف بخت و اقبال باهاش بود

هندونه بالا شهر، پابین شهر نداره

آاره ،شانسکیه!!!

ولی میخوام بگم: یار خوب تمام ماجراست


 

این چند روز به این نتیجه رسیدم

ی سری آدم داریم موقع ترسیدن ی صداهایی از خودشون در میارن که آدم کنارشون دوبار میترسه

یکی از ترس بخاطر خطر 

یکی بخاطر صداهایی شبیه  جک و جونور که مغز هیچ راهکاری براش تعریف نکرده

من این سبک از واکنش رو  ترس خووکی نام گذاری میکنم ی چیزی متضادِ خنده خووکی :|

من تظاهر به نترسیدن رو شجاعت نمیدونم

من ابراز و‌ گفتن کلمه «ترسیدم» رو شجاعت تعبیر میکنم

هرچند دیگه ترسیدن مفهومی نداره واقعا

فقط خواستم بگم،وقتی توو جمع هستید،و واکنش هاتون آوایی و غیر ارادی هست،بذارید رو سایلنت

این چیزا هم حق الناس محسوب میشه واقعا

ممنون

خوبه که میشه توو سکوت،هنوزم صدای بارون رو شنید...

الهی شکرت

بخاطر این دلخوشی

و این رحمتت که بی منت برا مخلوقاتت فرستادی

میدونی که،دلم قرصه بهت،آارره

+خوشحالم که میتونم  مستقیم  باهات حرف بزنم :))

+ دوستت دارم خدا

میدونی انگار ،برا من سال تحویل نشد

هنوزم توو حلقه ی تاریک و تکرار شونده ی کابوس بی انتها موندم

من همون غریبه ی اونروزی بودم

که امروز

 روحم بین آدمها سرگردان شده

روحاً ،روانم میخواد (ی چیزی توو سبک قلباً،دلم میخواد )

رها بشم از همه چی

اینجوری پیش بره باید برا بقا سوییچ کنم رو معنویات

باید کنده بشم از هرچیزی که منو میخ زده به حیات رو این کُره خاکی

نمیدونم چرا از آدمها حس خوب نمیگیرم

بسه این همه سوا کردن!!!

آدمها همینجوری درهَم

 عین همه چیزای دور برم،به مرور بی کیفیت شدن

+ نکنه مُردم،این همه کور ذوقی ،عادی نیست!!!

 

میدونی هرکی ی غصه ای برا خوردن داره

اینایی که

توو این اوضاع با بیماری و مشکلاتِ سرزده 

دست و پنجه نرم میکنند

دارن

یگ  گام بالاتر از ماها ،زنده بودن و حتی زندگی رو , زمزمه میکنند

آدمی رو دیدم تمام تنش میلرزید ولی از درون آروم بود

از خدا حرف میزد

نمیدونم چِش بود

هرچی بود آرامشش،باخدا بودنش،نترسیدن از مُردنش

برام،همه و همه ،درس دَووم آوردن بود

شایدم با اون بیماریش ،دیگه پیه‌ی هرچیزی رو به تنش مالیده بود که انقد آروم بود

روزهایی عجیب غریبی شده...

من این بازی رو بلد نیستم 

...متاسفانه این  نمک نشناس بودن ها‌‌ رو ،آدم خیلی دیر ،بهش پی میبره

درست وقتی که کار از کار گذشته

من اگه توو زندگیم عقل امروزمو داشتم ،الان ی جا دیگه بودم،توو یک حال و هوای دیگه ،قطعا آرامشم خیلی عمیق تر بود...

اینا تاوان به‌ کم قانع بودن بوده،آاره

نویسندگان people
درباره وبلاگ info

اینجا ،ی جایی پَسِ همه مثبت اندیشی‌هام هستش،ی جای تاریک؛خیلی تاریک!!!

 

امکانات code
کمی گیتار بزن...